نقش واژگانی را که زیرشان خط کشیده ایم و زمان (نوع زمان ) و شخص فعلهای پر رنگ را بنویسید .

 

خرِ ما از کرّگی دم نداشت

این مثل را کسی که در پی خواسته یا اثبات مدّعا رنج بیش از اندازه برده واز دنبال کردن تلاش در این کار خسته یا ناامید شده باشد ، به زبان می آورد وبا این گفته، از درخواست یا مدّعای خود که مایه ی زیان بیشتر برای اوست ، می گذرد . این مثل داستانی دارد :

مردی بدهکار بود اما توان  بازدادن وام را نداشت و خود را پنهان می کرد تا سرانجام روزی وام خواهان یافتندش. ناگزیر پای به گریز نهاد ؛ همچنان که از بامی به بام دیگر می گریخت ، بر سر دیواری پایش لغزید و به حیاط خانه ای و بر سر پیرمرد ناتوانی که در خانه آرمیده بود افتاد . پیرمرد در دم جان داد و بستگان او  به وام خواهان پیوستند و او را دنبال کردند .

مرد گریزان به بیابانی رسید که آنجا اسبی افسار گسسته و رمیده بود و صاحبش فریاد می زد و کمک

 می خواست . مرد بدبخت سنگی برداشت و به اسب انداخت تا بایستد اما سنگ به چشم اسب خورد و کورش کرد . صاحب اسب نیز با دنبال کنندگان همراه شد .

وامدار بیچاره این بار به خری رسید که به زمین افتاده بود و صاحبش نمی توانست آن را بلند کند . مرد برا ی کمک به او دم خر را گرفت و کشید اما دم خر از بیخ کنده شد . صاحب خر به فریاد آمد و دیگران هم رسیدند و مرد را گرفتند و پیش قاضی بردند . مرد گرفتار به قاضی رساند که اگر به سود او حکم دهد ، دهانش را شیرین خواهد کرد . قاضی به وام خواهان گفت که آیا سندی دارند ؟ آنها گفتند نه . قاضی گفت : اثبات طلب بی سند ممکن نیست . سپس بستگان پیرمردِ در گذشته کیفر و خونبها  خواستند . قاضی پرسید که پدر شما چند سال داشت ؟ گفتند : هفتاد سال . قاضی گفت که این مرد سی سال دارد ، پس شما باید چهل سال خرج او را بدهید تا هنگامی که هفتاد ساله شد، او را در حیاط بنشانید و یکی از شما خود را از بالای بام روی سر او بیندازید تا قصاص شود ! آنان که چنین دیدند ، از ادعایشان گذشتند . آنگاه مردی که اسبش کور شده بود ، تاوان خواست . قاضی گفت که باید اسب را پیش نجار ببری تا از میان به دونیم کند و آن نیمه را که چشم دارد ، به بازار ببری و به هر بها که آن را خریدند، به همان اندازه برای نیمۀ دیگر از این مرد تاوان بگیر!  این مرد هم دادخواستش را پس گرفت . مرد چهارم – صاحب خر – که چنین دید ، آهسته به راه افتاد تا از خانه ی قاضی بیرون برود ! قاضی فریاد کرد که چرا سخن نگفته می روی ؟ او گفت : خرما از کرّگی دم نداشت .

نزدیک به این مثل است مضمون شعر زیر :

از طلا گشتن پشیمان  گشته ایم                                     مرحمت فرموده ما را مس کنید

 

 

 ----------------------------------------------------------------------------------------------------------

آنچه در پی می­آید شماری از واژگانی است که فرهنگستان زبان و ادب فارسی در برابر واژگان بیگانه معادل سازی کرده است . شما این واژه ها را از جهت ساختار بررسی کنید و در مقابل هر یک بنویسید که از چه بخش هایی تشکیل شده است وبا توجه به بخش ها و اجزای تشکیل دهندۀ هر یک واژه مشتق است یا مرکب؟ در مورد واژه های مشتق نوع پسوند را بنویسید .

 ------------------------------------------------------------------------------

 

واژۀ بیگانه

برابر و معادل فارسی

 

 

کامپیوتر

رایانه

 

 

پرینتر

چاپگر

 

 

Monitor

نمایشگر

 

 

لوستر

نورافشان

 

 

لژ

جایگاه

 

 

آپارتمان

کاشانه

 

 

میکروفن

صدابر

 

 

موکت

فرشینه

 

 

میکسر

هم زن

 

 

پروژکتور

نورافکن

 

 

تکنولوژی

فن آوری

 

 

تله تکس

پیام نما

 

 

ادیتور

ویراستار

 

 

حق التحقیق

پژوهانه

 

 

سوبسید

یارانه

 

 

سوئیت

سراچه

 

 

پاراف

پیش امضا

 

 

 

 ------------------------------------------------------------------------------

 

متن زیر را بخوانید ونقش دستوری واژگانی که زیر آن خط کشیده شده است بنویسید.

 

در زبان فارسی ضرب المثل هایی وجود دارد که در شرح آن مثل ها داستانهای شیرین نقل می کنند مثلاً برای ضرب المثل «دسته گل به آب دادن» که در موقعی که فتنه ی تازه ای به پا می شود به کار می رود حکایت زیر را نقل می کنند.

گویند مردی که بسیار بدیمن و شوم و بد قدم بود در دهکده ای مسکن داشت او معمولاً در هر کاری که قدم می گذاشت ممکن نبود که آن کار منجر به خرابی نشود مثلاً اگر در مجلس عروسی وارد می شد آن را به مجلس سوگواری مبدل می کرد و اگر در یک جلسه مهمانی شرکت می کرد آن جلسه به جنگ و جدال تبدیل می شود یا اگرمی خواست گره ای از کار کسی بگشاید کار او بیشتر گره می خورد روزی برادر ش که کدخدای دهکده بود به دهکده مجاور رفت تا دختر کدخدای آنجا را برای پسر خود نامزد کند . خانواده عروس به انجام این وصلت به شرطی موافقت کردند که از آغاز امر تا پایان عروسی عموی داماد اصلاً مداخله نکند خانوادی داماد شرط را پذیرفتند و به عموی داماد قضیه را گفتند او هم بدون اینکه از این مسئله دلگیر شود قبول کرد و دو روز قبل از عروسی به یکی از روستاهای مجاور رفت تا عروسی به پایان برسد اما در دل می نالید که چرا باید چنین شود و نامیمون باشد که حتی در عروسی برادرزاده اش راهش ندهند . در همین موقع چشمش به بوته گلی افتاد که در باغچه ی روبروی او بود فکر کرد که دسته گلی از آن درست کند و آن را روی نهری که از این دهکده به دهکده خودشان روان بود و اتفاقاً از داخل عمارت برادرش می گذشت بیفکند و به این ترتیب به عروس و داماد تبریک بگوید آب بعد از دو سه ساعت دسته گل را به خانه برادرش رساند اهالی خانه سرگرم انجام تشریفات عروسی بودند در این بین دو بچه کوچولو که یکی برادرکوچک داماد و دیگری خواهر کوچک عروس بود در کنار نهر سرگرم بازی بودند چشمشان به دسته گل افتاد دست دراز کردند تا آن را بگیرند ولی بر اثر عجله و برخورد با یکدیگر در آب افتادند چون عمق نهر زیاد و جریان آب سریع بود بدون اینکه صدای آنها در میان همهمه مهمانان به گوش احدی برسد آب آنها را با خود برد و خفه ساخت ساعتی بعد دهقانی در خارج آبادی مشغول آبیاری بود جسد بیروح آنها را از روی آب گرفت و شناخت و تحویل پدر و مادر بدبخت آنها داد .

مجلس جشن عروسی به ماتمکده ای تبدیل شد ، بعدها خانواده های عروس و داماد دانستند با آن همه احتیاط باز هم نتیجه بدیمنی عمل آن مرد شوم بوده که به قصد انجام خدمتی دسته گلی به آب داده و محیط شادمانی آنها را به غم و درد مبدل نموده است .